Monday، July 28، 2008


Wednesday، June 11، 2008


Monday، June 2، 2008

بهت نمی گم




Tuesday، May 27، 2008

دلتنگی!!!!؟؟؟؟


Tuesday، May 13، 2008

منم سرگشته حیرانت ای دوست


منم سرگشته حیرانت ای دوست کنم یکباره جان قربانت ای دوست
ولی نا سازه شوق وصل کویت زهر سر بر سر پیمانت ای دوست
دلی دارم در آتش خانه کرده میان شعله ها کاشانه کرده
دلی دارم که از شوق وصالت وجودم را زغم ویرانه کرده
من آن آواره بشکسته حالم زهجرانت بتا رو بر زوالم
منم آن مرغ سرگردان و تنها پریشان گشته شد یکباره حالم
به هر سر بر سر سجاده کردم دعایی بر آن دلداده کردم
زحسرت ساغر چشمان می دوست لبانت یکسره از باده کردم
دلا تا کی اسیر یاد یاری زهجر یار تا کی داغ داری
بگو تا کی زشوق روی لیلی تو مجنون پریشان روزگاری
پریشانم، پریشان روزگارم من آن سرگشته هجر نگارم
کنون عمریست با امید وصلت درون سینه آسایش ندارم
زهجرت روز و شب فریاد دارم زبیدات دلی ناشاد دارم
درون کوهسار سینه خود هزاران کشته چون فرهاد دارم
چراای نازنینم بی وفایی دمادم با دل من در جفایی
چرا آشفته کردی روزگارم عزیزم دارد این دل هم خدایی

Saturday، May 10، 2008

شکلات


با یه شکلات شروع شد .من یه شکلات گذاشتم تو دستش اونم یه شکلات گذاشت تو دست من . منبچه بودم ،اونم بجه بود .سرم رو بالا کردم ،اونم سرش رو بالا کرد .دید منو می شناسه .خندیدم . گفت دوستیم ،گفتم دوست دوست .گفت تا کجا ؟ گفتم دوستی که تا نداره .گفت تا مرگ . خندیدم و گفتم من که گفتم تا نداره . گفت باشه تا پس از مرگ . گفتم نه نه نه نه تا نداره. گفت قبول تا اونجا که همه دوباره زنده میشن یعنی زندگی پس از مرگ . بازم دوستیم تا بهشت تا جهنم تا هر جا که باشه منو تو با هم دوستیم . خندیدم و گفتم تو براش تا هر جا که دلت می خواد یه تا بزار اصلا براش یه تا بکش از سر این دنیا تا اون دنیا اما من براش اصلا تا نمیزارم . نگا هم کرد ،نگاهش کردم . می دونستم اون می خواست دوستی ما حتما تا داشته باشه ،دوستی بدون تا رو نمی فهمید . گفت بیا برای دوستیمون یه نشونه بزاریم . گفتم باشه تو بزار . گفت شکلات ،هر بار که همدیگررو دیدیم یه شکلات مال تو یکی مال من باشه؟ گفتم باشه . هر یه شکلات می ذاشتم تو دستش اونم یه شکلات تو دست من می ذاشت باز همدیگر رو نگاه می کردیم یعنی اینک دوستیم ،دوست دوست . من تندی شکلاتم رو باز می کردم می ذاشتم تو دهنم و تند تند می مکیدم . می گفت شکمو ،تو دوست شکموی منی و شکلاتش رو می ذاشت تو یه صندقچه ی قشنگ . می گفتم بخورش میگفت تموم میشه ، میخوام تموم نشه ،برای همیشه بمونه . صندقش پر از شکلات شده بود .هیچکدومشون رو نمی خورد .من همشو خورده بودم .گفتم اگه یه روز شکلات ها تو مورچه ها بخورن یا کرما اونوقت چه کار میکنی. گفت مواظبشون هستم ، می گفت می خوام نگهشون دارم تا موقعی که دوست هستیم و من شکلات هامو می ذاشتم تو دهنم و می گفتم نه نه نه نه تا نه دوستی که تا نداره . یک سال ، دو سال ، چهار سال ، هفت سال ، ده سال ، بیست سال شده ،اون بزرگ شده ، منم بزرگ شدم .من همه شکلات هامو خوردم ،اون همه شکلات هاشو نگهداشته . اون اومده امشب تا خداحافظی کنه . میخواد بره اون دور دورا . میگه میرم اما زود بر میگردم .من که میدونم میره و بر نمی گرده . یادش رفت شکلات به من بده ،من که یادم نرفته ،یه شکلات کف دستش گذاشتم و گفتم این مال خوردنه ،یه شکلاتم گذاشتم تو اون دستش ،اینم آخرین شکلات برای صندق کو چیکت . یادش رفته بود صندقی داره برای شکلات هاش ،هر دوتا رو خورد .خندیدم میدونستم دوستی اون تا داره ،مثل همیشه. خوب شد همه ی شکلات هامو خوردم . اما اون هیچکدوم رو نخورده .حالا با یه صندق پر از شکلات های نخورده چه کار میکنه ؟

شنبه 21/02/1387

Tuesday، May 6، 2008

بس نیست !!


بس نیست؟ دیگر چقدر بگویم
چقدر آمدنت را بنویسم ؟!
چقدر ؟ چند روز ؟!
من خسته ام ... خسته از تکرار بی حاصل فردا
خسته از نقاشی های سیاه و سفید هرروز
چرا هرروز سرشار عطر حضورت شوم
و تو تنها بخندی ... بخندی و گم شوی میان رفتنها
می روی و من تنها غرق سکوت تنهایی؛ خداحافظی را زمزمه میکنم
بس نیست این همه تنهایی و از تو گفتن ؟
بس نیست ؟!
باشد ! باز هم خدا حافظ.
16 اردیبهشت 87 ساعت 12:45 بامداد